« درد دل با امام زمان (عج) »

( اشعار و دل نوشته ها )

گفتم که بی قرار تو باشم، ولی نشد ...

ای صاحب زمین و زمان! منتظر! بیا.

ای جمعه خیز آینه ها! در نظر، بیا.

ای یکه تاز عرصه طاها! شروع کن.

از مشرق تجلی ایمان، طلوع کن.


******

گفتم که بی قرار تو باشم، ولی نشد.          تنها در انتظار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ به دل که جلب رضایت کند، نکرد         گفتم که جان نثار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ میان جذر و مد اشک و آهِ شب         در گردش مدار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که می رسی تو و من هم دعا کنم         در دولت تو، یار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که تا اجل نرسیده است، لحظه ای         در خیمه ات، کنار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ که خاک پای تو را تاج سر کنم         چون خاک رهگذار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ به قدر آه دل دلشکستگان         در عهد و روزگار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ دعا کنم که بیایی، ببینمت         مانند مهزیار تو باشم، ولی نشد.

گفتم؛ شمیم ماه محرم که می رسد         در روضه، بی قرار تو باشم، ولی نشد.

******

ترسم که شعر سنگ مزار من این شود؛

« این هم جمال یوسف زهرا (عج) ندید و رفت ... ! »

******

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :