« درد دل با امام زمان (عج) »

( اشعار و دل نوشته ها )

... حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

* یابن الحسن! روحی لک الفداء ؛

 من که نادیده خریدار گل روی توام.        چون گدایان، همه جا معتکف موی توام.
همه شب در پی تو، دیده به در می دوزم       بخدا، منتظر آن رخ دلجوی توام.

 
******

 تو که یک گوشه چشمت، غم عالم ببرد 
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند 
زخم و بر زخم نمک پاشد و مرهم ببرد.

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش 
نه عجب باشد اگر صرفه ز عالم ببرد.

آنکه بر دامن احسان تواش دسترسی است 
به دهان خاکش اگر نام ز حاتم ببرد.

زنگ چل سالۀ آئینۀ ما گر چه بسی است 
آتشی همدم ما کن که به یکدم ببرد.

رنج عمری همه هیچ است اگر وقت سفر 
رخ نماید که مرا با دل خرم ببرد.

جان فدای دل دیوانه که هر شب بر توست 
کاش جاوید بدان کوی، مرا هم ببرد.

من ننالم ز تو، لیکن، نه سزا هست کسی  
درد با خود، ز در عیسی مریم ببرد.

 ******

عکس ترا به صفحه پندار می کشم.         عمری بود که حسرت دیدار می کشم.
بر صفحه سیاه خیالم جمال توست        یا ماه را به لوح شب تار می کشم.
تا نقش بارگاه تو افتد په دیده ام         گردن به حسرت از پس دیوار می کشم.
با هر نفس که می گذرد در فراق تو       آه از خلال سینه تب دار می کشم.
جویم اگر به رهگذری خاک پای تو        چون سرمه ای به دیده خونبار می کشم.
لذت برم به راه تو ای گل ز نیش ها    نوش است اگر که منت صد خار می کشم.
شد خسته پای و باز به گردت نمی رسم     پا بر زمین چو پایه پرگار می کشم.


*****

ای آفتاب برج امامت! طلوع کن.      کز پرتو رخت شود آفاق پر ز نور.
افکن بساط قسط و عدالت، ز راه لطف      پر شد تمام روی زمین فتنه و فجور.

*****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :