« درد دل با امام زمان (عج) »

( اشعار و دل نوشته ها )

کاش شوم من عاقبت، یک نفر از سپاه تو ...

جمعه به جمعه چشم من، منتظر نگاه تو

کی دل خسته ام شود معتکف پناه تو؟

زمزمه لبان من، این طلب است از خدا

کاش شوم من عاقبت، یک نفر از سپاه تو ...

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

آقا! بیا که بی تو، پریشان شدن بس است ...

السَّلاَمُ عَلَى بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی بِلاَدِهِ وَ حُجَّتِهِ عَلَى عِبَادِهِ ...

 یا وَصِىَّ الْحَسَنِ وَ الْخَلَفَ الْحُجَّةَ اَیُّهَا الْقاَّئِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِىُّ
یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ، یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ، یا سَیِّدَنا وَ مَوْلینا،
اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَى اللّهِ وَ قَدَّمْناکَ بَیْنَ یَدَىْ حاجاتِنا،
یا وَجیهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ.

 

آقا! بیا که بی تو، پریشان شدن بس است.       از دوری تو، پاره گریبان شدن بس است.

کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست       یوسف! ظهور کن که پریشان شدن بس است.

یعقوب، دیده ام چه قَدَر منتظر شود       یعنی مقیم کلبه احزان شدن بس است.

موی سپید و بخت سیاه مرا ببین      دیگر بیا که بی سر و سامان شدن بس است.

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟      تا کی اسیر لذّت عصیان شدن؟ بس است.

خسته شدم از این همه بازی روزگار       مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است.

سر گرم زندگی شدنم را نگاه کن      بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است.

دست مرا بگیر که عبدی فراری ام      دست مرا بگیر، گریزان شدن بس است.

اِحیا نما در این شب اَحیا، دل مرا      دل مردگی و این همه ویران شدن بس است.

آقا! بیا به حقّ شکاف سر علی (ع)       از داغ هجرت آتش سوزان شدن بس است.

******

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

بنمای به ما، ماه جمالت آقا ...

السَّلاَمُ عَلَى الْحَقِّ الْجَدِیدِ وَ الْعَالِمِ الَّذِی عِلْمُهُ لاَ یَبِیدُ،
السَّلاَمُ عَلَى مُحْیِی الْمُؤْمِنِینَ وَ مُبِیرِ الْکَافِرِینَ، السَّلاَمُ عَلَى
مَهْدِیِّ الْأُمَمِ وَ جَامِعِ الْکَلِمِ ...

 

یابن الحسن!

در جمعه ای از ماه ضیافت، آقا!

بنمای به ما، ماه جمالت آقا!

بگذار بگویمت که از دوری تان،

تنگ است دل و چشم به راه است، آقا!

 *****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

دیدن روی تو، بر دیده جلا می بخشد ...

 ... بِأَبى أَنْتَ وَ أُمّى وَ نَفْسى لَکَ الْوِقاءُ وَ الْحِمى
یَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبینَ، یَابْنَ النُّجَباءِ الْأَکْرَمینَ، یَابْنَ الْهُداةِ الْمَهْدِیّینَ،
یَابْنَ الْخِیَرَةِ الْمُهَذَّبینَ ...

دیدن روی تو، بر دیده جلا می بخشد     قدم یار به هر خانه صفا می بخشد.

بدتر از درد جدایی به خدا دردی نیست      خاک پاهای تو گفتند دوا می بخشد.

از پس پرده غیبت هم اگر باشد، باز      دست تو، هر چه طلب کرد گدا، می بخشد.

شب احیاست، ببین مرده عشقت هستیم      کو نگاه تو که جان بر تن ما می بخشد؟

شب قدر است و ما هم همه محتاج آقا!      گوشه چشم تو به ما، قدر و بها می بخشد.

رو سیاهیم ولی دست به دامان توایم      تو اگر واسطه باشی که خدا می بخشد.

ابر وقتی که ببارد، همه جا می بارد      پس اگر خواست ببخشد، همه را می بخشد.

در جواب « بِعَلِیٍّ، بِعَلِیّ (ع) » گفتن ما      مادرت، تذکره کرب و بلا می بخشد.


******

ز غم تو گشته ویران، دل زار عاشقانت      ز فراق رویت ای گل! شده ایم نغمه خوانت.

دل عالمی و دل ها، ز غم تو غرق در خون      مکش از ملال شاها، دگر ابروی کمانت.

تو که بال رحمتت بر سر ما فکنده سایه      ز چه رو نهانی از ما؟ به کجاست آشیانت؟

همه از پی تو پویان، همه خسته ایم و بی جان    تو که جان ماسوایی، ملکا قسم به جانت.

چه خوش است دیده ما، شود از رخ تو روشن      چه خوش است گوش ما را، بنوازی از بیانت.

به غلامی تو شاها! نه لیاقت است ما را      که خوریم غبطه ها بر سگ درب آستانت.


******

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

درون قلب جهان، انقلاب گشته، بیا ...

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا سَیِّدی وَ مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ...

 دَخِیلِکَ یا وَصِیَّ الحَسَنِ وَ الخَلَفَ الحُجَّةَ اَیُّهَا القائِمُ المُنتَظَرُ المَهدِیُّ یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَنا وَ مَولانا ... یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

 ... الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، اَدْرِکْنا‏ اَدْرِکْنا‏ اَدْرِکْنا،‏ الأَمانَ الأَمانَ الأَمانَ....

 

درون قلب جهان، انقلاب گشته، بیا.

نفس، بدون تو همچون عذاب گشته، بیا.

نظاره کن به فرا سوی سامرا و ببین

حرم به دست حرامی، حصار گشته، بیا.

******

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ،
فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ، وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً،
حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.

« اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعَافِیَةَ وَ النَّصْر ... »

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

... کی به آخر نفس این شب یلدا برسد؟

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ...

دَخِیلِکَ یا وَصِیَّ الحَسَنِ وَ الخَلَفَ الحُجَّةَ اَیُّهَا القائِمُ المُنتَظَرُ المَهدِیُّ یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَنا وَ مَولانا ... یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

... الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، اَدْرِکْنا‏ اَدْرِکْنا‏ اَدْرِکْنا،‏ الأَمانَ الأَمانَ الأَمانَ....

ژ

بی تو، یک روز نشد خوب به فردا برسد.      یا دعا از سر سجاده به بالا برسد.

زندگی سخت نفس می کشد اینجا بی تو       کی به آخر نفس این شب یلدا برسد؟

چشم باران زده کوچه به راه است هنوز       کاش آهنگ قدم هات به اینجا برسد.

حسرت یخ زده پنجره ها را دریاب       تا به گرمای دمت، فصل تماشا برسد.

سیزده قرن زمین چشم به راهت مانده       نکند کار دوباره به اگر ها برسد.

درد دیرینه یک قوم، تو را می خواند       با تو این زخم قدیمی به مداوا برسد.

اگر از عمر جهان، ثانیه ای باقی بود       باید آن ثانیه حرف تو به دنیا برسد.

شجره نامه ما، مثل سحر معلوم است.      چون به سر سبزی سرشاخه طوبی برسد.

******

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :