« درد دل با امام زمان (عج) »

( اشعار و دل نوشته ها )

تمام زندگیم، بی تو شد سراب، بیا ...

کویر تشنه شده قلبم، ای سحاب ! بیا.        تمام زندگیم، بی تو شد سراب، بیا. 
هزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی،        به جان فاطمه (س)، این جمعه، بی نقاب بیا.
مباد آنکه بیایی و مرده باشم من،         شتاب کن، که اجل، می کند شتاب، بیا. 
 گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری،         کرامتی کن و امشب، مرا به خواب بیا.
به کوچه کوچه شهرم، ز خون دل، همه شب         برای آمدنت، ریختم گلاب، بیا.
گناه من، ره دیدار بسته بر رویت         تو بهر دیدن من، از ره ثواب بیا.
غروب جمعه شده، بی تو روزهای دلم         به صبح جمعه من، همچو آفتاب بیا.
به دردهای به حیدر (ع) نگفته زهرا (س)          به ناله های سحرگاه بوتراب (ع)، بیا.
به سینه ای که شکست از سُم ستور،قسم   به صورتی که شد از خون سر خضاب،بیا.
سرشک دیده میثم، به سیل شد تبدیل،     هنوز ناله او، مانده بی جواب، بیا.


*****

جمعه ها، طبع من احساس تغزل دارد.        ناخودآگاه به سمت تو، تمایل دارد.
بی تو چندیست که در کار زمین، حیرانم         مانده‌ام؛ بی تو چرا باغچه‌ام گل دارد؟
شاید این باغچه، ده قرن به استقبالت        فرش گسترده و در دست، گلایل دارد.
تا به کی، یکسره، یکریز نباشی شب و روز؟        ماه، مخفی شدنش نیز، تعادل دارد.
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز،        می خرم از پسرک، هر چه تفأل دارد.
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت،        یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد.
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها        تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد.


*****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

بِنَفْسى أَنْتَ ...

  ... بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنّا، بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ نازِحٍ ما نَزَحَ عَنّا،
بِنَفْسى أَنْتَ أُمْنِیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنّى، مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ ذَکَراً فَحَنّا،
بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ عَقیدِ عِزٍّ لایُسامى، بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ أَثیلِ مَجْدٍ لایُجارى،
بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ تِلادِ نِعَمٍ لاتُضاهى، بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ نَصیفِ شَرَفٍ لایُساوى ...

فرازی از دعای پرفیض ندبه


*****

آقا ! بیا، به خاطر یاران ظهور کن       ما را از این، هوای سراسیمه دور کن.
آقا ! بیا، به حرمت مفهوم انتظار       اشعار ساده ما را، مرور کن.
وقتی برای بدرقه عشق می روی،       از کوچه های خلوت ما هم، عبور کن.

*****

 عمریست در هوای خودت، گریه می کنی. 
عمریست با نوای خودت، گریه می کنی.

گاهی، کنار تربت مخفی مادرت (س) 
بر خاک آشنای خودت گریه می کنی.

یک شب، کنار پنجره فولاد می روی 
با حاجت و دعای خودت، گریه می کنی.

شبهای جمعه، زائر شش گوشه می شوی 
با یاد کربلای خودت، گریه می کنی.

با خواندن زیارت ناحیه تا سحر، 
با سوز روضه های خودت، گریه می کنی.

لایق نبوده ایم، انیس غمت شویم 
با درد و غصه های خودت، گریه می کنی.

ما که اهمیت به غیابت نمی دهیم 
از غربتت، برای خودت، گریه می کنی.

کس تاب آن نداشته، هم گریه ات شود
تنها، تو، پا به پای خودت، گریه می کنی.


 *****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

... به خاطر زینب (س)، ظهور کن

* یا صاحب العصر و الزمان !

یا این دل شکسته ما را صبور کن.         یا لااقل، به خاطر زینب (س)، ظهور کن.
دیگر بتاب از افق مکه، ماه من          این جاده های شب زده را، غرق نور کن.
با ذوالفقار حضرت مولا (ع) بیا و بعد          دل های شیعه را پر حس غرور کن.
با کوله بار غربت و اندوه خود، بیا           از کوچه های سینه زنی مان عبور کن. 
آقا ! بیا، تو روضه بخوان از برای ما          آقا ! بساط گریه ما را تو جور کن.
یا چند صفحه مقتل کرببلا بخوان          یا خاطرات عمه خود را مرور کن.
هم از وفای ساقی لب تشنگان بگو          هم، یادی از مصیبت سرخ تنور کن.

*****

خون پاک شهدا، منتظر توست، بیا.         سرِ مصباحِ هدا، منتظر توست، بیا.
وارث خون خدا و پسر خون خدا         به خدا، خون خدا منتظر توست، بیا.
صبح هم منتظر صبح ظهور تو بوَد         روز ما و شب ما، منتظر توست، بیا.
بر سر گنبد زرین حسین بن علی         پرچم کرب و بلا، منتظر توست، بیا.
علم و مشک و لب خشک جگرسوختگان         دستِ افتاده جدا، منتظر توست، بیا.
فرق بشکسته زینب، سر خونین حسین         که جدا شد ز قفا، منتظر توست، بیا.
بر سر نی، سر جدّت به عقب برگشته         طفل افتاده ز پا، منتظر توست، بیا.
آفتابی که چهل جا به سر نی تابید         در دل طشت طلا، منتظر توست، بیا.
آن یتیمی که سر پاک پدر را بوسید         ناله زد « یا ابتا »، منتظر توست، بیا.
بر ظهور تو دعا، بر لب « میثم » تا کی؟         تو دعا کن که دعا، منتظر توست، بیا.

  
*****

مباد، لحظه ای از یادتان جدا باشم.            خدا کند همه عمر، با شما باشم.
مرا رها مکن از آستانه ات، آقا !            رضا مشو که ز درگاه تو جدا باشم.
اگر که فیض دعای تو شاملم گردد            ز دام غفلت و بند گنه، رها باشم.
به انتظار فرج دست بر دعا شده ام            خدا نکرده مگر « تحبس الدعا » باشم؟
اگر نصیب کنی طول عمر با عزت            همیشه و همه جا، خادم شما باشم.
به یاد غربت ارباب دل پریشانم            خوشم که با تو گرفتار روضه ها باشم.
دلم قرار ندارد، بیا و کاری کن            که عاقبت، سفری با تو کربلا باشم.


*****

ای داغدار اصلی این روضه ها، بیا         صاحب عزای ماتم کرب و بلا، بیا.
تنها امید خلق جهان، یابن فاطمه (س)!         ای منتهای آرزوی اولیاء، بیا.
بالا گرفته ایم برایت، دو دست را         ای مرد مستجاب قنوت و دعا، بیا. 
اکنون که ما، با همه دنیا، غریبه ایم!         دیگر به جان مادرت، ای آشنا! بیا. 
هفته به هفته، می گذرد با خیال تو          آقا! بیا، به حرمت خون خدا، بیا.
بیش از هزار سال، تو خون گریه کرده ای         ای خون جگر ز قامت زینب، بیا.
از هیچ کس، به جز تو، نداریم انتظار         بر دستهای توست، فقط چشم ما، بیا.

*****

امسال هم، بدون تو سر زد هلال غم        کی با رخ تو، دیده به این ماه وا کنیم ؟
ما عهد کرده ایم، به هر بزم روضه ای       اول برای روز ظهورت دعا کنیم.
صاحب عزا ! بیا که به اذن نگاه تو        در سینه، باز خیمه ماتم بپا کنیم.
دستی بده که سینه زن نوحه ها شود         اشکی بده که خرجی این دیده ها کنیم.
شاگرد مکتب شهدا و ولایتیم         هیهات، اگر که بیرقتان را رها کنیم.
یک روز می رسد که همه، در جوار تو         عزم زیارت نجف و کربلا کنیم.

 
*****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

هر یوسفی، که یوسف زهرا (س) نمی شود ...

« ... یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ
فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ »

«  ... ای عزیز ! به ما و کسانمان آسیب رسیده است و بهای اندکی با خود آورده‌ایم ،
بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن ، که خداوند صدقه دهندگان را پاداش می دهد. »

 سوره مبارکه یوسف / آیه 88

*****

بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند؛      هر یوسفی، که یوسف زهرا (س) نمی شود.

*****

ما را به یک کلاف نخ، آقا ! قبول کن.      یا ایّها العزیز ! أبانا ! قبول کن.
آهی در این بساط، به غیر از امید نیست      یا ناامیدمان ننما، یا قبول کن.
از یاد برده ایم شما را پدر ! ولی،      این کودک فراری خود را، قبول کن.
رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!      ما را سَوا نکرده و یکجا، قبول کن.
گر بینوا و پست و حقیریم و روسیاه،        اما، به جان حضرت زهرا (س)، قبول کن.
گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم      رمز هبوط آدم و حوّا، قبول کن.

  *****

یارب ! آن یوسف گمگشته به من باز رسان. 
تا طربخانه کنی بیت حزن ، باز رسان.
ای خدایی که به یعقوب رساندی، یوسف 
این زمان، یوسف من نیز به من باز رسان.

 *****

داغ ما در هجر مولا، کمتر از یعقوب نیست   
او، پسر گم کرده بود و ما، پدر گم کرده ایم.

 *****
اللهم عجل لولیک (ع) الفرج

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

آقای جمعه های غریبی ! ظهور کن

بر چهره دلگشای مهدی (عج)، صلوات.        بر قامت دلربای مهدی (عج)، صلوات.
تا پرده ز رخ گرفت، قدسی نفسان        خواندند به رو نمای مهدی (عج)، صلوات.

 
*****

 پایین بیا، خورشید پشت ابر غیبت !        تا قبل از آن که کار ما، بالا بگیرد.
آقا ! بیا، تا زندگی، معنا بگیرد         شاید، دعای مادرت، زهرا (س) بگیرد.

*****

آقای جمعه های غریبی ! ظهور کن.        دل را پر از طراوت عطر حضور کن.
یک گوشه از جمال تو، یعنی تمام عشق      یک دم فقط بیا و از اینجا، عبور کن.

*****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

پا در رکاب عدل کن ای منجی بشر ! ...

آیا شود که روی تو بینم ، نگار من !         آرام بخش جان و دل بیقرار من.
یک بار اگر وصال تو گردد مرا نصیب         روشن شود چو روز، شبانگاه تار من.
گویند حسن روی تو ، گل را خجل کند         پنهان مکن جمال ز من ، گل عذار من.
ای یوسف زمانه و ای پور فاطمه !         رحمی ز لطف ، بر دل زار و نزار من.
کی می شوم ز قید هجر تو من رها ؟         خواهد رسید کی به سر این انتظار من؟
می دانم اینکه ؛ لایق وصل تو نیستم          اما امید وصل تو باشد، شعار من.
گر تو نظر ز لطف و کرم سوی من کنی          سامان بگیرد این دل از غم فگار من.
مستم کن از شراب طهور محمدی (ص)         پایان بده به مستی و خواب و خمار من.
ای بیکرانه بحر ! به موجی ز روی لطف          در هم فرو بریز ، تو سد و حصار من.
خشکید ریشه هستی ز ظلم و جور          بر کش سلاح ظلم ستیزی ، نگار من.
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان (عج) !         سربازی سپاه تو شد ، افتخار من.
پا در رکاب عدل کن ای منجی بشر !         تا سر رسد غمِ دل امیدوار من.
من سر به نزد هیچ کسی خم نمی کنم          اما گدایی درِ تو ، افتخار من.
خود کمترین گدای سر کوی تو منم          ای شهریار عالم و ای شهریار من !
در هر دو نشئه غیر امیدی به لطف تو          چیزی ندارم آنکه بیاید به کار من.
در انتظار روی تو ای پور عسگری !         رفته ز دست ، طاقت و صبر و قرار من.
این آتشی که هجر تو افکنده در دلم          بی آب وصل ، سر بکشد از مزار من.
یابن الحسن! به جد گرامت که از فراق          بی برگ و بار، همچو خزان شد بهار من. 

 
****

حبیب دل ! ز چه رو ، من تو را نمی بینم ؟ 
تویی عیان همه جا ، من چرا نمی بینم ؟

جواب خویش دهم ، از زبان خویش به خویش 
که من اسیر هوایم ، تو را نمی بینم.

صفای عالم هستی ! ، صفای وصلم ده 
که بی تو در همه عالم ، صفا نمی بینم.

الاّ برای دلِ مستمندِ درد کشم ، 
به غیر دیدن رویت ، دوا نمی بینم.

طبیب خسته دلان ! خسته ام ز هجرانت 
عنایتی ، کـه بـه جز تو ، شفا نمی بینم.

نوای من ! به دل بی نوا نگاهی کن 
که بینوای تو را من ، گدا نمی بینم.

غریب عصر و زمان ، صاحب الزّمان ، مهدی ! 
کسی بـه غریبی تو ، آشنا نمی بینم. 

****

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لاتُرى ...

 مولای من ! یا صاحب الزمان (عج) !

 

کاش این جمعه، صدای دلربایت را بشنوم و جمال مبارکت را زیارت کنم.  
کاش این جمعه، جمعه پایان غیبت، و جمعه ظهور شریفت باشد.

از صمیم دل و جان می گویم :
" کاش این جمعه بیایی ... . "       آمین.

***** 
 

ما، شبی دست برآریم و دعایی بکنیم 
غم هجران ترا ، چاره ز جایی بکنیم.

***** 

... عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لا تُرى، وَ لا أَسْمَعُ لَکَ حَسیساً وَ لا نَجْوى،
عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ تُحیطَ بِکَ دُونَىِ الْبَلْوى، وَ لایَنالُکَ مِنّى ضَجیجٌ وَ لا شَکْوى، ...
عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ أُجابَ دُونَکَ وَ أُناغى، عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ أَبْکِیَکَ وَ یَخْذُلَکَ الْوَرى،
عَزیزٌ عَلَىَّ أَنْ یَجْرِىَ عَلَیْکَ دُونَهُمْ ما جَرى ...

فرازی از دعای شریف ندبه

 ***** 

 ساعات عمر من، همگی غرق غم گذشت.      دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت.
مانند مرده ای، متحرک شدم بیا      بی تو، تمام زندگی ام در عدم گذشت.
می خواستم که وقف تو باشم، تمام عمر     دنیا، خلاف آنچه که می خواستم، گذشت.
دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام       از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت.
بعد از تو، هیچ رنگ تغزل ندیده ام       از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت.
تا کی، غروب جمعه ببینم که مادرم،    یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت!؟
مولا ! شمار درد دلم، بی نهایت است       تعداد درد من به خدا، از رقم گذشت.

 
 ***** 

چه جمعه ها که یک به یک، غروب شد، نیامدی.  
چه بغض ها که در گلو، رسوب شد، نیامدی.

خلیل آتشین سخن! تبر به دوش! بت شکن!  
خدای ما دوباره، سنگ و چوب شد، نیامدی.

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه  
ولی برای عده ای، چه خوب شد، نیامدی.

تمام طول هفته را، به انتظار جمعه ام  
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی.

 ***** 

  
نویسنده : سید احمد احمدی شیخ شبانی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :